چهارشنبه سوری

فقط توی کلاس زبان یا پای برنامه شبکه های ماهواره ای نیست که پی می بری شادی کردن کم داریم. حتی شب چهارشنبه آخر سال هم می شود فهمید این چیزها را. 
اگر پنجشنبه روزی، آخر وقت گذارت به اتوبان تهران- کرج و ترافیک مسیرهای منتهی به شمال بیافتد متوجه می شوی. 
یا اینکه ببینی چگونه جوان های هم سن و سال خودت شادی کردن را فراموش کرده اند و پی چه ها که نرفته اند. 
رنگ و نحوه لباس پوشیدن هامان که داد می زند این چیزها را. 
قیافه های عبوس و گره خورده. 
آمارهای نداشته از کلی ناهنجاری که ریشه در نبود شادی دارد.

نه اینکه خودم درشب چهارشنبه سوری شادی نکردم. اتفاقا در حیاط خانه پدری همه جمع بودیم و آتش همانجای همیشگی به راه و ما همگی یک دل سیر پریدیم از دل آتش. ولی.

ولی دلم می خواست تمام شادی هامان شکلش چینی نبود. حرام نبود. به جنگ نمی مانست.
آقای قاضیان اینجا مطلبی را نوشته که خواندن و نقدش را به دوستان پیشنهاد میکنم.

زبان بی زبانی

نميدانم برايتان پيش آمده يا نه. اينکه پول بدهي، وقت بگذاري، بروي عذاب بکشي و برگردي. آخرش هم به پوچي برسي.
کلاس هاي زبان را مي گويم. قصه از آنجا آغاز مي شود که موضوع بحث مشخص مي شود. در نظر بگيريد قرارست درباره سرگرمي هاي زندگي تان صحبت کنيد. جالب اينجاست که ديگر این آخره وقتی قوه تخيل هم از کار مي افتد. مگر چقدر بايد تخليتان قوي باشد.
تمام دغدغه هاي دستوري و تلفظي اش به کنار.
"دله خوش" انگليسي اش چه مي شود . آها . "سير" چه مي شد؟ "اي بابا". چي؟
مشکل اگر در همين حد بود حرفی نبود. باز هفته بعد مي شود . روز از نو، روزي از نو.
مي رسيم به آنجا که قرار است درباره آخرين کتابي که خوانده ايم صحبت کنيم. عده اي پاي کليات شمس و ديوان حافظ را کشيده اند وسط و خلاص. بعضي ها هم با گشاده رويي خاص ياد خاطرات کودکي شان و داستان هاي اتل متل افتاده اند. يک سري هم چنان به جيب مراقبت فرو رفته اند که نمی دانی در اندیشه کلمات اند یا یاد کدامین مشغولیت ذهنیشان افتاده اند که روی سر برآوردن ندارند.
آخرش هم باز همان "ای بابا" خودمان

وصف العیش

دیروز که پرشکوه از جو چند مطب نوشته بود یاد خیلی از چیزهایی افتادم از این قسم. یادم هست که یکبارهمراه بانو رفته بودیم سونوگرافی، متعرض شدم به اینکه چرا چهار نفر چهار نفر! بیمار می فرستند داخل یک اتاق دو در سه برای معاینه. فکرش را بکنید. شرم را خورده ایم، حیا را قورت داده ایم.
-
چند وقت پیش بدلیل بی احتیاطی خودم پای فرز، براده رفت توی چشمم. جدی اش نگرفتم تا اینکه اوایل شب دیدم امانم را بریده. با یکی از بستگان رفتیم مطب چشم پزشک. شرایط همان بود که همه جا فراگیر است گویا. منشی در کمال خونسردی تحسین برانگیز و مثال زدنی پول ویزیت را گرفت و گفت بنشینید تا صدایتان کنم. احتمالا خودش با مقوله اورژانسی آشنا بود که من همان دفعه اول چیزی نگفتم. تا اینکه دیدم سه چهار نفر را فرستاد داخل و من همچنان از درد چشم می گریستم. هر بار هم که گوشزد می کردم که مشکلم جدی ست. با حالتی که گویی حرف نامربوطی زده ام یا انتظار بیجایی دارم، می گفت : الان. یه کم صبر کنید. الان.
تا اینکه صبرم به جوش آمد و پول ویزیت را با عصبانیت گرفتم و رفتیم یه جای دیگر.
-
هفته پیش حاج آقای من (پدرم) برای انداختن چند عکس ام آر آی از زانویش رفته بود قزوین. آنقدر پیچانده و کشانده بودنش اینطرف و آنطرف که نگو و نپرس. گاه برای ناخوانا بودن دستور پزشک، گاه برای نبود چند دارو برای تزریق. . .
برایمان که تعریف می کرد، حالم دیدن نداشت.
-
از این دست قصه ها کافیست یکجا بنشینی و تعریف کنی تا ببینی چطور سفره دل هر کس پر از این قسم حرف هاست. پر پر آنقدر که کرت کند.

زمستان است

دی ماه چهار سال پیش بود و ما تازه به این منطقه نقل مکان کرده بودیم. چنان برف سنگینی بارید که در تاریخ اینجا کم سابقه بود.آدم های زیادی در راه مانده بودند. حتی بقیه ارگان های نظامی هم کمک می کردند تا جان انسانهایی که در برف و کولاک مانده اند نجات یابد.عمق ماجرا به حدی بود که تمام برنامه های زمستان های سالهای بعدم را تحت تاثیر قرار داد. یک جورهایی از آمدنم پشیمان شده بودم . عکسها را ببیند متوجه می شوید.خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن روزها را به یاد دارم.